آقاسید  امیر عباسآقاسید امیر عباس، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مهداساداتمهداسادات، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

نازارونازنینم

همه وجودم فدات

  ص ـ ـد ش . م . ع و پـ ر و ا نـ ـه فدایت     یاالودود     یک شاخه گل از آسمان افتاده پایین یک عشق ناب و بیکران افتاده پایین گلدان گلستان شد از این گلتر ز گلها رنگین دلی همچون کمان افتاده پایین   با این زبان در وصف او چندی چه گویم؟ وقتی که چشم در چشمِ مستِ مستِ اویم هرچه بگویم از بَر و رویش ، بماند کز او دوصد لبخند زرّفامی بجویم ...
30 مرداد 1392

حادثه.حادثه

داشتیم میرفتیم خونه عمم که پای نفس مامان چسبید به موتور باباش و سوخت.من که همیشه میگم ایشا الله درد و بلات بخوره تو سرم                                       جیگرم بعداز اینکه پاش سوخت توقعاتشم بالا رفت هر دقیقه یه چیز میخواست.لوسی مامان کودک که بودم ، وقتی‌ زمین میخوردم ،مادرم مرا می‌بوسید، تمام دردهایم از یادم میرفت ... دیروز زمین خوردم، ... ...... دردم نیامد ، اما... به جایش تمام بوسه‌های مادرم به یادم آمد ایشالله مامانت قربون درد ...
11 مرداد 1392

شیرت حلال عباس

شیرت حلال عباس   بازوبند حیدری‏اش را بر دستش ببند. اسپند بر آتش بریز تا دودش، چشم‏های حسودان را بسوزاند و نظر بد از دو چشم شهلای بنی‏هاشمی‏اش دور کند! یادت نرود وقتی خواستی جرعه‏های شیر طیّب و مطهرت را در کام نازنینش بریزی، زیر لب، ذکر «لا حول و لا قوه الا بااللّه‏ العلی العظیم» را بگویی. نه یکبار، بلکه بارها آن را به تعداد حروف ابجد نامش ختم کن. تا خداوند هم تو را در نگهداری از او، حول و قوه‏ای اکبر، عطا کند و هم از قوت و رشادت و جبروت خویش، در رزق کودکت ببخشد تا آنچه حیدر کرّار علیه‏السلام از تو خواسته، برآورده شود. هنوز شیرینی خاطره تزویجت با حضرت امیر علیه...
8 مرداد 1392

افتخار مادری

افتخارم این است که مادرم   نفس که می‌کشی، آرام می‌شوم دلت که می‌گیرد گریان آه که می‌کشی، زار می‌زنم؛ لبخند می‌زنی، ذوق می‌کنم ...  ازابتدا جزئی از همیم؛ درد می‌کشم به دنیا می‌آیی ... کودک هستی، هم‌بازی‌ات هستم؛ مدرسه می‌روی، هم‌کلاسی‌ات؛ بزرگ می‌شوی، دوست بی‌کلک... و بزرگتر که می‌شوی غریبه می‌شوم ،،گاهی ... یادت نرود، من همانم که هم بازی تو بوده‌ام همانقدر کودک همانقدر ساده که هرچه گفته‌ای، باور کرده‌ام من عوض نشده‌ام ... تو بزرگ شده‌ای ... و هرچه بزرگتر، دورتر و هنوز لبخند را بر چهره...
5 مرداد 1392

یه عکس از 10 ماهگی+مطالب جدید

                     سلام جیگر مامان قربونت برم الهی الان خوابی کلی دلم برات تنگ شده. وقتی بیداری اینقدر میگی مامان مامان.بابا بابا که اخرش قاطی میکنی اشتباهی صدامون میکنی امروز 3/5/1392 بود.دیشب پسری تا خود سحر بیدار بود نمازشم خوند بعد گرفت خوابید.ماشاالله گل پسر مادر کلا فعاله ساعت 6تا 12 فقط خوابید منم میخواستم بخوابم همش میگفت مامان پاشو منم امروز بخاطر کم خوابی و گرمای بیش از حد هوا شدیدا سرم درد میکرد.اینم پسری که رو سر مامانشو گرفته بود تا بیدار شه     نزدیکای افطار یکی از دوستای بابات زنگ زد گفت بعداز افطار میایم خونتون وقتی اومدن دخترشون فقط 8ماه...
4 مرداد 1392